زندگی‌نامه‌ی خودنوشت

من، مهدی حجوانی با اسم شناسنامه‌ای مهران، سال 1339 در بیمارستانی در چهارراه مولوی تهران به دنیا آمدم. بچه‌ی ته تغاری خانواده‌ای قدیمی بودم. آن زمان بعضی ننه ها اولش به قول فوتبالی‌ها دست گرمی دوتایی بچه می‌زاییدند و از دست می‌دادند تا کم‌کم راه و رسم بچه‌داری دستشان بیاید. اما مادر ما به خاطر حُسن مدیریتش فقط یک پسرش از دنیا رفت تا فوت و فنّ کار دستش آمد! غیر از آن بچه‌ی خدا بیامرز، سه برادر بزرگترم منصور، مسعود و پرویز، به ترتیب پنج سال، دوازده سال و هجده سال از من بزرگ‌ترند. سنّ خواهرم مهین بیست و یک سال و مادرم، (با اسم کوچک خانم)، سی و نه سال از من بیش‌تر بود. سرانجام بالاترین رکورد را مرحوم پدرم حسن آقا ثبت کرد که به مصداق: مرد هم مردهای قدیم، نیم قرن از من بزرگتر بود! اگر من که بچه‌ی ته تغاری این خانواده هستم، در لحظه‌ی نگارش این یادداشت، یعنی خرداد 1398 پنجاه و نُه سالم باشد، دستتان می‌آید که با چه خاندان کهنسالی روبه رو هستید. می‌توانید کاغذ و قلم بردارید و مجموع سن اعضای خانواده‌ی مرا جمع بزنید تا ببینید که از مرز 442 سال هم عبور می‌کند! تازه نوه ها و نتیجه‌ها را به حساب نیاوردم. فقط جهت اطلاع عرض کنم که نوه‌ی بزرگتر یعنی پسر خواهرم مهرداد پنجاه و هشت ساله است. تازه ما فقط یک خانواده از خانواده‌های فامیل بزرگی هستیم که ریشه‌اش در اعماق اقیانوس و سرش در ابرهاست. این‌جاست که باید بزنیم به تخته و بگوییم: ماشالا!

اولین بذرهای علاقه به ادبیات را مادر بزرگم از حدود دو سه سالگی، توی زمین دلم کاشت. اولین خیری که از ادبیات و یا بگویم ادبیات کودک دیدم شنیدن قصه‌های مادربزرگم بود. خانجان (خانم‌جان) تُرک فابریک مرندی بود و به زحمت یک کلمه فارسی حرف می‌زد. به تلویزیون می‌گفت: پیریویزیرین، به پپسی می‌گفت: پیپیس. زبان‌شناس‌هایی که عقیده دارند ما نباید از ورود واژه‌های بیگانه به زبان فارسی هراس داشته باشیم، بلکه باید واژه‌ی بیگانه را در ساختار زبان خودمان حلّ کنیم، احتمالا منظورشان شیوه‌ی تلفظ کردن خانجان ما بوده که واژه‌های کاملا غیر فارسی را به کیفیتی که عرض کردم، چنان در ساختار زبان خودش ذوب می‌کرد که حیثیت واژه‌ی اصلی لکه‌دار (به قول بچه‌های امروزی گچی) می‌شد. در چنین اوضاعی اسم واژه را «مقلوب» می‌گذارند، یعنی تغییر یافته؛ اما به نظر من باید اسمش را بگذاریم: «مغلوب».

القصه، خانجان قصه‌ی شنگول‌ و منگول و حبه‌ی انگور را هر شب وقت خواب برایم به زبان ترکی می‌گفت و تا امروز بعد از نیم قرن و هشت سال بر من مکشوف نشده که من که ترکی نمی‌دانستم و هنوز هم فقط اندکی می‌دانم، چطور این قصه را با همه‌ی وجودم می‌شنیدم و می‌فهمیدم و از آن لذت می‌بردم و با آن به خواب می‌رفتم! و چطور هر شب از او می‌خواستم که همین قصه را تعریف کند. تا جایی که یادم هست قصه‌ی دیگری از او نشنیدم. خانجان دندان نداشت و وقت حرف‌زدن، لثه‌هایش روی هم ساییده می‌شد و من همیشه خیال می‌کردم کشمش می‌جود. قصه را فقط شب‌ها می‌گفت و برای من فضای سیاه و وهم‌انگیزی که بیرون از آغوش او قد کشیده بود، همان گرگی بود که برای فریب سه بچه بز به درِ خانه‌ی آن‌ها می‌آمد. آغوش او برایم همان امنیت و گرمایی را داشت که کلبه‌ی سه بز و مادرشان داشت و او برای من همان مادر شجاع بزها بود که همیشه مواظبم بود. توی کوچه مراقبم بود تا بچه‌ها اذیتم نکنند و توی خانه، گاهی که پدر زحمتکش و خسته‌ام خیز برمی‌داشت تا تنبیهم کند، مرا پشت سرش پناه می‌داد و به ترکی به آقاجون می‌توپید که: کُپک اوغلی ویلّه! که مودبانه‌اش این می‌شود که بی خیال شو بچه رو!

پدر یک عمر کار کرد. آقاجون از هجده‌سالگی یتیم شده و از مادرش تا پایان عمر مادر نگهداری و خواهر و برادرش را از جمله در مقطع چهارساله‌ی جنگ جهانی دوم بزرگ کرده بود. پدر می‌گفت در زمان جنگ، بعضی از مردم ایران، خون اسب را گرم می‌کردند و وقتی به شکل جگر می‌شد، می‌خوردند. می‌گفت خاک ارّه و آرد را مخلوط می‌کردند و نان می‌پختند. پدرم اهل مرند (روستای هوجقان که مردم آن را حجوان تلفظ می‌کنند) و مادرم اصلش ترک تبریز بود اما هر دو بیش‌تر عمرشان را در کرمانشاه و تهران سر کردند. با همدیگر کانال دو ترکی حرف می‌زدند و با ما کانال یک فارسی و با این کانال یک کانال دو کردنشان این حسرت همیشگی را به دلم گذاشتند که بتوانم ترکی حرف بزنم!

ورودم به حیطه‌ی ادبیات کودک، از سر علاقه نبوده و شاید کسی اعترافم را باور نکند که هنوز هم به کار در حوزه‌ی ادبیات کودک علاقه‌ی خاصی ندارم! به نظرم همین‌که بدانیم کاری که انجام می‌دهیم مهم‌ترین کار است خود‌به‌خود علاقه هم ایجاد می‌شود. اما دیگر برای علاقه نداشتن به ادبیات کودک دیر شده و هر حرف بزرگسالانه‌ای هم که می‌زنم بزرگترها می‌گویند: برو با آقات بیا! حتی وقتی حرف‌های تند و بودار می‌زنم، می‌گویند: این حرف، حرف بزرگ‌ترش است! یا می‌گویند: حرف راست را باید از دهن بچه شنید! من هم دیگر مدت‌هاست که تسلیم شده‌ام.
همیشه هوش متوسطی داشته‌ام. در دوره‌ی تحصیل، موجودی سخت ناامیدکننده‌ بودم. از کلاس اول راهنمایی تجدیدی بالا آوردم. عشقم فقط خلاصه شده بود به کوچه‌گردی و سگ‌بازی و تمبر جمع کردن و فوتبال بازی کردن و هواداری از تیم تاج (استقلال امروز)، جمع کردن عکس و امضای فوتبالیست‌ها و از خوراکی و هله‌هوله زدن و بلیت خریدن و رفتن به استادیوم امجدیه (شیرودی امروز)
بعدها کم‌کم زیر تاثیر موج اسلام‌گرایی‌های سال‌های پیش از انقلاب، در سن چهارده سالگی زیر تاثیر انجمن حجتیه که جلساتش در کوچه‌ی خوش‌باش و بی‌خیال محله‌ی ما در تهران‌ویلا (خیابان ستارخان) برقرار بود مذهبی شدم و خلاف جریان جامعه، محله، خانواده و حکومت راه جدیدی را پی گرفتم و به تحصیل و فعالیت‌های دینی روی آوردم. دینی را که از گذشتگانم به ارث برده بودم و مثل کالایی از رده‌خارج توی صندوقخانه‌ی ما خاک می‌خورد، تکاندم و تعمیر کردم و این بار مثل یک دوست جدید انتخاب کردم که مرا از هزار خطر و بلا نجات داد و مدیون خود کرد. فرهنگ جدید مرا دعوت می‌کرد تا با این شعر کهنه از خودم بپرسم:

از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟

زیر تاثیر این آیین، رفته‌رفته کتابخوان و درس‌خوان شدم، البته فقط کمی درس‌خوان‌تر، در این حد که دیپلم تجربی را بدون تجدیدی و با معدل 14 و خرده‌ای قبول بشوم! (بگویید شق‌القمر!) با اوج‌گیری انقلاب، با وجه تازه‌ای از دین که در شخصیت امام خمینی و آثار شریعتی و مطهری متجلی شده بود آشنا شدم و انجمن حجتیه را که مخالف دخالت مومنان در سیاست بود محترمانه کنار گذاشتم. بعد از پیروزی انقلاب برای اولین بار در عمرم، درس را جدی گرفتم و برای دانشگاه به طورجدی پشتش گذاشتم و خواندم و در کنکور علوم انسانی سال 1358 رتبه ی 192 را در بین 95000 نفر به دست آوردم. (واقعا پشت سری‌های من چه عتیقه‌هایی بوده‌اند!) همه می‌گفتند برو رشته‌ی حقوق و یا علوم سیاسی، اما چون ما انقلاب کرده بودیم که دنیا را عوض کنیم و برای من عوض کردن دنیا بیش از هر چیز در رشد و اعتلای فرهنگ، آن هم از نوع تعلیم و تربیتی‌اش معنا پیدا می‌کرد، رشته‌ی علوم تربیتی دانشگاه تهران را زیر تاثیر احساسات پرشور سال‌های جوانی انتخاب کردم و همزمان به تحصیل علوم دینی روی آوردم. بعد که درسم را در دانشگاه تهران و دروس حوزوی را در تهران و قم خواندم، دیدم علاقه‌ام به هنر و ادبیات بیش‌تر است. تغییر رشته دادم و دانشجوی ادبیات نمایشی دانشگاه هنر (مهمان در دانشکده‌ی هنرهای زیبا) شدم.

نقل می‌کنند که پیش از تولد من، خانه‌ی پدری ما میدان باغ شاه بوده که امروز در خیابان کارگر جنوبی اسمش میدان حرّ است. اما وقتی که من به دنیا آمدم، خانه ی ما در جنوب غرب تهران توی خیابان قصرالدشت کوچه‌ی شفایی بود که سال‌هاست اسم کوچه عوض شده و اسم جدیدش یادم نیست. آن خانه امروز هم توی قصرالدشت دست راست، یک کوچه‌ی بن‌بست قبل از خیابان امام خمینی (سپه) است. چهار سال در قصرالدشت و بعد، 20 سال در محله‌ی تهران‌ویلا زندگی کردم و در مدارس شهرآرا و آریاشهر درس خواندم . بیست و چهارسالگی یعنی سی و چهار سال پیش (1362) ازدواج کردم و از آن زمان با همسر فرهیخته و مهربانم زهره و بچه‌هایم علی و فاطمه، در کسوت مستاجر و یا صاحبخانه مجموعا در دو زیرزمین و هفت آپارتمان در نُه نقطه از پایین و وسط و بالا و شرق و غرب تهران زندگی کرده و سرد و گرم روزگار را چشیده‌ایم. خانه‌هایی از جنوبی‌ترین منطقه‌ی شرق، تا شمالی‌ترین منطقه‌ی غرب تهران؛ یعنی از دولت آباد (بالاتر از شاه عبدالعظیم و چند کیلومتر پایین‌تر از میدان شوش) بگیرید و بیایید تا اتوبان آهنگ و خیابان پیروزی و تهران ویلا و آریاشهر و سعادت آباد و حالا شهرک غرب.

البته چند سالی است که بچه‌های عزیزمان ازدواج کرده و ضرب در دو شده‌اند و دور از ما زندگی می‌کنند و من و زهره موسیو مادموازلی و «دو مرغ عشقی» زندگی می‌کنیم. پسرمان علی و عروسمان آزاده مقیم کانادا و دخترمان فاطمه و دامادمان مقداد در آلمان مقیم شده‌اند اما از برکت رسانه‌های جدید، بیشتر از پیش صدایشان را می‌شنویم و سیمایشان را می‌بینیم.

و اما دو کلمه از کار و بارم: سی و هفت سال است که سر در کار ادبیات دارم و بیش‌تر بر ادبیات داستانی تمرکز کرده‌ام و از جمله ادبیات کودک. همه‌ی عشقم داستان بوده است، داستان‌نویسی، ترجمه‌ی داستان، داستان‌شناسی، شاگردی در کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان‌نویسی و بعدها نوشتن و تدریس در باره‌ی شگردهای داستان‌نویسی، تحصیل در رشته‌ی ادبیات نمایشی و پژوهش هنر، نوشتن نقدهایی بر آثار داستانی، سردبیری چهار نشریه تخصصی در زمینه‌ی نقد و تئوری ادبیات کودک و نوجوان و سی و دو سال سال سرادیتوری و یا مشاوره در انتشار کتاب‌های داستانی در چهار موسسه‌ی انتشاراتی از جمله واحد کودک انتشارات امیرکبیر، نشر افق و این یازده سال اخیر تدریس تئوری هنر در دانشگاه آزاد و همچنین ادبیات کودک، قصه‌گویی، نمایش خلاق و طراحی فضاهای کودکانه در دانشگاه علامه طباطبایی و سرانجام مشارکت در راه‌اندازی نهادهایی مانند انجمن نویسندگاه کودک، انجمن فرهنگی تصویرگران و لاک پشت پرنده (نهاد ارزیابی کتاب کودک).
ورودم به حیطه‌ی ادبیات کودک، از سر علاقه نبوده و شاید کسی اعترافم را باور نکند که هنوز هم به کار در حوزه‌ی ادبیات کودک علاقه‌ی خاصی ندارم! به نظرم همین‌که بدانیم کاری که انجام می‌دهیم مهم‌ترین کار است خود‌به‌خود علاقه هم ایجاد می‌شود. اما دیگر برای علاقه نداشتن به ادبیات کودک دیر شده و هر حرف بزرگسالانه‌ای هم که می‌زنم بزرگترها می‌گویند: برو با آقات بیا! حتی وقتی حرف‌های تند و بودار می‌زنم، می‌گویند: این حرف، حرف بزرگ‌ترش است! یا می‌گویند: حرف راست را باید از دهن بچه شنید! من هم دیگر مدت‌هاست که تسلیم شده‌ام. علت گیرافتادن من در دام ادبیات کودک برمی‌گردد به یک جور به قول قدیمی ها: فردین‌بازی! یک جور مرام آمدن و فداکاری که ریشه در احساسات وظیفه‌شناسانه و آرمان‌خواهانه‌ی سال‌های پیش و پس ازانقلاب داشت. همان‌طور که گفتم، چهارده سالم بود که مذهبی شدم. وقتی انقلاب شد، جوانی هجده ساله بودم و به نسلی تعلق داشتم که آمد وجانفشانی کرد و رژیم پهلوی را برانداخت و خیال داشت دنیا را عوض کند که گرچه در تغییر دنیا بی‌تاثیر نبوده، اما دنیا هم او را تغییر داده است. بنابراین برای من تغییر دادن دنیا در تغییر دادن از زمان کودکی معنا پیدا کرد و مهم‌ترین و سازنده‌ترین شیوه‌ی تغییر از زمان کودکی را هم روی‌آوردن به ادبیات و هنر تشخیص دادم.

آن سال‌ها هفت سال توی مسجد امام صادق (آریاشهر) با دوستانم (به قولی، یاران موافق) کار کردم، هزار و یک کار ریز و درشت، از برگزاری کلاس و اجرای نمایشنامه و پلاکارد‌نویسی گرفته تا پاس دادن و راهپیمایی و جبهه رفتن که البته بیش‌تر برای کار فرهنگی بود. به طور کلی جبهه‌ی بی خطری بود! هروقت جبهه می‌رفتم، عملیات تمام شده بود و هروقت برمی‌گشتم یکدفعه مارش عملیات می‌زدند! دو سه باری هم که در عملیات جنگی شرکت کردم، خیلی خوش گذشت، چون بار اول بین عملیات خیبر و بدر، ما را در قالب لشکر 27 رسول الله، از پادگان الله اکبر در اسلام آباد ضربتی و بکوب به منطقه‌ی قلّاجه در جبهه‌ی ایلام بردند و بعد از این که چادر زدیم، خبر آمد که این به ظاهر قرار بوده ما عملیات کنیم، اما این یک حیله‌ی جنگی بوده تا چندین کیلومتر آن طرف‌تر از ما لشکر 5 نصر (بچه‌های مشهد) عملیات کنند! قبل از عملیات کربلای چهار، کنار رود بهمنشیر در قالب چند گردان در منطقه‌ی کارون مستقر شدیم. شب عملیات ما را با کامیون تا نزدیکی‌های خط مقدم بردند. شب توی یک مرغداری متروک با سلاح و تجهیزات خوابیدیم تا نوبتمان بشود. یکدفعه، یک هواپیمای عراقی آمد و چند تایی راکت انداخت که یکی از آن‌ها بغل دیوار مرغداری به زمین خورد، قدقدی کرد، اما منفجر نشد! خلاصه عملیات منتفی شد و برگشتیم. هفته بعدش کربلای پنج در منطقه‌ی شلمچه شروع شد که سهم من در کنار بچه‌هایی که مثل کوه متلاشی می‌شدند، فقط یک ترکش کوچولوی ادبیات کودکانی بود که به پهلویم خورد. در عین حال به قولی، از آن ترکش‌های رهایی‌بخش بود، چون با این که مرا از پا انداخت، اما باعث شد به مصداق بادمجان بم (که آفت ندارد) بنده را جمع کردند و با جیپ و قایق عقب آوردند!
خاطرات زندگی و بخصوص کارها و فعالیت‌هایم در زمینه‌ی ادبیات و ادبیات کودک را در قالب چهل نوار کاست یک ساعت و نیمه گفته‌‌ام. این کار را برای همکاری با طرح آقای مهدی کاموس برای تدوین تاریخ شفاهی ادبیات کودک و نوجوان انجام دادم که هنوز منتشر نشده است.

خیلی خلاصه درباره‌ی کار حرفه‌ای‌ام این که:
از سال 1361 که وارد این عرصه شدم، کارم مدت‌ها خواندن و تجربه کردن در زمینه‌ی داستان‌نویسی و بررسی داستان‌ها و کتاب‌های تئوریک فن داستان‌نویسی بود. (همکاری با ارشاد در دوره‌ی وزارت سید محمد خاتمی)
از سال 1364 تا 66 در واحد ادبیات حوزه‌ی هنری کار کردم. آنجا نهادی را همراه با آقایان رضا رهگذر، جواد جزینی و شهرام شفیعی با نام «پیک قصه‌نویسی» تاسیس کردیم که کارش آموزش مکاتبه‌ای داستان نویسی به ویژه با نگاه به بچه‌های شهرستان‌های دور بود. تالیف جزوه‌های داستان‌نویسی را بنده به عهده گرفتم که عددشان به 15 رسید و گزیده‌ای از آن‌ها بعدها در قالب کتاب منتشر شد. محمد بکایی، مهناز بهمن، جواد جزینی و کاوه بهمن از جمله کارشناسان مرتبط با هنرجویان داستان‌نویسی بودند. در کنار آموزش مکاتبه‌ای، کارگاه‌های حضوری داستان‌نویسی هم در تهران و شهرستان‌ها برگزار می‌کردم.
سال 1364 فهمیدم که به رشته‌ی هنر و ادبیات بیش از علوم تربیتی علاقه دارم. این شد که رشته‌ام را به ادبیات نمایشی (دانشگاه هنر و مهمان در دانشگاه تهران) تغییر دادم.
سال 1366 تا 1369 مسئول واحد کودک ونوجوان انتشارات امیرکبیر بودم.

از سال 69 تا امروز بی وقفه، سرادیتور و اخیرا مشاور موسسه‌ی نشر افق (در کنار رضا هاشمی‌نژاد مدیر افق) هستم. هم‌‌چنین در این سال‌ها مشاور (هفته‌ای یک ساعته‌ی) موسسه‌ی انتشارات قدیانی (در کنار نادر قدیانی مدیر نشر) بوده‌ام. هم‌چنین به ناشرانی هم‌چون چرخ و فلک (زهرا برقانی) و انتشارات فاطمی (ایرج ضرغام) مشورت داده‌ام.
برای تشکل بخشیدن به فعالیت‌های ادبیات کودک، تشکلی را همراه با زنده‌یاد امیر حسین فردی، حسین فتاحی، سوسن طاقدیس، هوشنگ مرادی کرمانی و دوستان دیگر در کتابخانه‌ی پارک شهر شکل دادیم که به علت کارنابلدی ما عمر کوتاهی داشت.

در خیز بعدی با دوستانی مانند فریدون عموزاده خلیلی، مصطفی رحماندوست، رضا رهگذر، زنده‌یاد امیر حسین فردی، حسین فتاحی، بیوک ملکی، جعفر ابراهیمی، «دفتر ادب و هنر کودک و نوجوان» را تاسیس کردیم که باز به علت کم‌تجربگی ما در کار جمعی تعطیل شد. بعد هم نوعی اختلاف دیدگاه ما را از هم دور کرد.
یکی از کارهای این دفتر انتشار گاهنامه‌ تخصصی قلمرو ادبیات کودکان با موضوع نقد و نظریه‌ی ادبیات کودک بود که به علت تعطیلی دفتر، فقط تا شماره‌ی 10 منتشر شد. بنده سردبیر شماره های 7، 8، 9 و 10 این گاهنامه بودم.

از سال 1373 به مدت یک سال معاون فرهنگی فریدون عموزاده خلیلی در روزنامه‌ی نوجوانانه‌ی آفتابگردان بودم.
از بیست و چهار سال پیش (1374) با پشتیبانی نزدیک‌ترین دوستم رضا هاشمی نژاد در نشر افق فصلنامه‌ی تخصصی نقد و بررسی ادبیات کودک با نام پژوهشنامه‌ی ادبیات کودک و نوجوان را با دستیاری مرحوم غلامرضا منفرد تاسیس کردم که انتشار آن تا شماره‌ی 51 با همکاری و همفکری دوستانی مانند فرهاد حسن‌زاده و سپس علی اصغر سیدآبادی ادامه پیدا کرد. در دوره‌ی جدید همکاران من علی اصغر سید آبادی و مریم محمدخانی بوده‌اند.

پژوهشنامه تا امروز، پایدارترین نشریه در تاریخ نقد و پژوهش ادبیات کودک ایران بوده است که از شماره‌ی 1 تا 51 آن طی سیزده سال در دوره‌ی اول و از شماره‌ی 52 تا 69 آن طی چهار سال در دوره‌ی دوم منتشر شد. گذشته از نشر افق به عنوان حامی اصلی پژوهشنامه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و انتشارات قدیانی نیز در پشتیبانی از پژوهشنامه نقش داشته‌اند. بعد به علت شرایط حاد اقتصادی و تحریم اقتصادی ایران، انتشار پژوهشنامه به شکل کاغذی متوقف شد و این روزها قرار است به صورت الکترونیکی در فضای مجازی منتشر شود.
هم‌چنین در سال 1376 به دعوت احمد مسجد جامعی و در دوران وزارت عطا‌ء‌الله مهاجرانی و بعد احمد مسجد‌جامعی سردبیری ماهنامه‌ای تخصصی در زمینه‌ی نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان را با عنوان کتاب ماه کودک و نوجوان به عهده گرفتم. در آن هشت سال مدیران داخلی حسین نوروزی و گیسو مرادمند و دبیران تحریریه سید علی کاشفی و حسین بکایی بودند. در این دوران بهترین منتقدان ادبیات کودک و نوجوان ظهور کردند و این حوزه به همت آن‌ها رونق بیشتری پیدا کرد. مسئولیت من از دوره‌ی ریاست جمهوری سید محمد خاتمی شروع شد، تا هشت سال (شماره‌ی 1 تا 96) ادامه پیدا کرد و سرانجام با ظهور رییس دولت نُهم یعنی احمدی‌نژاد، متوقف شد. هم مسئولان جدید موسسه‌‌ی خانه‌ی کتاب ما را نخواستند و هم ما حاضر به ادامه‌ی همکاری نشدیم. (به مصداق دل به دل راه داره!)
بعد دوستانی از همکاران کتاب ماه، مانند حسین شیخ‌الاسلامی، علی اصغر سیدآبادی، حدیث غلامی، مهدی یوسفی، معصومه انصاریان، برای تداوم این راه، جمعی به نام «حلقه‌ی چهارشنبه‌ها» تشکیل دادند و تصمیم گرفتند برای گرفتن مجوز یک نشریه با نام «لاک‌پشت پرنده» اقدام کنند. بنده به عنوان صاحب امتیاز و مدیر مسئول پیشنهاد شدم و مدارک برای معاونت مطبوعاتی ارشاد ارسال شد اما صدور مجوز از سوی ارشاد هفت سال طول کشید!
فصلنامه‌ی پژوهشنامه (که ذکرش رفت) در دوره‌ی جدید نهاد با پیشنهاد علی اصغر سیدآبادی نهاد «لاک‌پشت پرنده» را با مشارکت موسسه‌ی شهر کتاب (مهدی فیروزان و مژگان امجد) تأسیس کرد که هسته‌ای منسجم برای بررسی کتاب‌های کودک است. این نهاد، هر فصل کتاب‌های برتر را با شرح معرفی و به علاوه فهرستی سالانه هم منتشر می‌کند.
از زمستان 1394 لاک‌پشت از لاک «بررسی کتاب» درآمد و وارد ارزیابی و معرفی محصولات فرهنگی کودکانه در 5 زمینه شد. (کتاب، اسباب‌بازی، محصولات دیجیتال، موسیقی، فیلم و انیمیشن) و در قالب ماهنامه‌ای با همین نام تا شماره‌ی 5 منتشر شد اما بعد متوقف شد و حالا لاک‌پشت پرنده فقط در همان حوزه‌ی کتاب کودک به کارش ادامه می‌دهد.

هم‌چنین در سال 1376 به دعوت احمد مسجد جامعی و در دوران وزارت عطا‌ء‌الله مهاجرانی و بعد احمد مسجد‌جامعی سردبیری ماهنامه‌ای تخصصی در زمینه‌ی نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان را با عنوان کتاب ماه کودک و نوجوان به عهده گرفتم. در آن هشت سال مدیران داخلی حسین نوروزی و گیسو مرادمند و دبیران تحریریه سید علی کاشفی و حسین بکایی بودند. در این دوران بهترین منتقدان ادبیات کودک و نوجوان ظهور کردند و این حوزه به همت آن‌ها رونق بیشتری پیدا کرد. مسئولیت من از دوره‌ی ریاست جمهوری سید محمد خاتمی شروع شد، تا هشت سال (شماره‌ی 1 تا 96) ادامه پیدا کرد و سرانجام با ظهور رییس دولت نُهم یعنی احمدی‌نژاد، متوقف شد. هم

 

بعد دوستانی از همکاران کتاب ماه، مانند حسین شیخ‌الاسلامی، علی اصغر سیدآبادی، حدیث غلامی، مهدی یوسفی، معصومه انصاریان، برای تداوم این راه، جمعی به نام «حلقه‌ی چهارشنبه‌ها» تشکیل دادند و تصمیم گرفتند برای گرفتن مجوز یک نشریه با نام «لاک‌پشت پرنده» اقدام کنند. بنده به عنوان صاحب امتیاز و مدیر مسئول پیشنهاد شدم و مدارک برای معاونت مطبوعاتی ارشاد ارسال شد اما صدور مجوز از سوی ارشاد هفت سال طول کشید!
فصلنامه‌ی پژوهشنامه (که ذکرش رفت) در دوره‌ی جدید نهاد با پیشنهاد علی اصغر سیدآبادی نهاد «لاک‌پشت پرنده» را با مشارکت موسسه‌ی شهر کتاب (مهدی فیروزان و مژگان امجد) تأسیس کرد که هسته‌ای منسجم برای بررسی کتاب‌های کودک است. این نهاد، هر فصل کتاب‌های برتر را با شرح معرفی و به علاوه فهرستی سالانه هم منتشر می‌کند.
از زمستان 1394 لاک‌پشت از لاک «بررسی کتاب» درآمد و وارد ارزیابی و معرفی محصولات فرهنگی کودکانه در 5 زمینه شد. (کتاب، اسباب‌بازی، محصولات دیجیتال، موسیقی، فیلم و انیمیشن) و در قالب ماهنامه‌ای با همین نام تا شماره‌ی 5 منتشر شد اما بعد متوقف شد و حالا لاک‌پشت پرنده فقط در همان حوزه‌ی کتاب کودک به کارش ادامه می‌دهد.

از سال 1377 در تشکیل و راه‌اندازی نهاد مدنی « انجمن نویسندگان کودک و نوجوان» به عنوان عضو هیئت موسس، عضو هیئت مدیره، دبیر و یا رییس هیئت مدیره، در کنار دوستانی هم‌چون زنده یاد حسین ابراهیمی (الوند)، فریدون عموزاده خلیلی، مصطفی رحماندوست، علی اصغر سید آبادی، محمد هادی محمدی، فرهاد حسن زاده، محسن هجری، محمود برآبادی، مناف یحیی پور، سوسن طاقدیس و خیلی‌های دیگر دیگران مشارکت کردم. امسال (1397) هم دوباره عضو هیئت مدیره شدم. در مجموع هفت دوره عضو هیئت مدیره‌ی انجمن بوده‌ام.
در سال 1382 پیشنهاد و همت محمود رضا بهمن‌پور، موجب شد که محمد علی بنی اسدی و بنده دو عضو هیئت موسس « انجمن تصویرگران کتاب کودک » شدیم که بعدها اسمش را به انجمن فرهنگی هنری تصویرگران تغییر داد و فعالیت‌اش ادامه دارد.

در زمینه‌ی تحصیلات دانشگاهی، کارشناسی ادبیات نمایشی را در سال 1368 از دانشگاه هنر، کارشناسی ارشد پژوهش هنر را از دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال 1374 و دکترای پژوهش هنر را از دانشکده‌ی هنر دانشگاه تربیت مدرس در سال 1385گرفتم. عنوان رساله‌ی دکتری‌ام، زیبایی شناسی ادبیات کودک بود (که بعدها کتاب شد.)

از سال 1387 تا امروز عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد اسلامشهر در زمینه‌ی پژوهش هنر هسته‌ام.

همچنین به عنوان استاد مدعو در دانشکده‌ی روان‌شناسی و علوم تربیتی دانشگاه علامه طباطبایی درس‌هایی همچون ادبیات کودک، قصه‌گویی و نمایش خلاق و طراحی فضاهای فرهنگی کودکانه تدریس کرده‌ام.

گذشته از کنفرانس‌های داخل کشور از جمله در دانشگاه شیراز و سبزوار، سال 89 در سومین کنفرانس دانشگاه یو. آی. تی. ام. (UITM) مالزی شرکت کردم. مقاله‌ی دوم من هم در چهارمین دوره‌ی این کنفرانس (آبان 91) پذیرفته شد. سومین مقاله‌ام در دومین کنفرانس «نویسندگی» در کشور اتریش (آبان 91) تصویب شد. با چهارمین مقاله در آبان 1394 در سمپوزیوم ادبیات کودک و نوجوان در استانبول ترکیه شرکت کردم.
در نگارش بعضی از رساله‌ها و پایان نامه‌ها به عنوان استاد راهنما و یا مشاور حضور داشته‌ام. بعضی از آن ها به این شرح‌اند: دانشگاه یونیسا (UNISA) در آفریقای جنوبی برای رساله‌ی دکتری خانم نفیسه عبدالصادق که در موضوع ادبیات کودک نوشته شد، مرا به عنوان داور خارجی انتخاب کرد که کار را با کمک دوستم سید مهدی یوسفی انجام دادم. هم‌چنین دانشگاه «لو می‌یر» (LUMIERE) در شهر لیون بنده را به عنوان استاد مشاور رساله‌ی دکترای خانم سویل زینالی انتخاب کرد. موضوع رساله مرتبط با موضوع انتقال فرهنگی در ترجمه‌ی ادبیات کودک بود. در سال 1394 استاد راهنمای رساله‌ی دکترای آقای محمد رودگر در دانشگاه ادیان و مذاهب قم بودم با عنوان: «مقایسه‌ی مبنایی و ساختاری تذکره‌نگاری تصوف با رئالیسم جادویی با تاکید بر آثار مارکز»
هم‌چنین داور چندین جشنواره‌ی انتخاب کتاب‌ها و مقاله‌های برتر برای کودکان و نوجوانان بوده‌ام.

 
 

با دکتر مرتضی خسرونژاد، و دوستان دیگری مانند دکتر کاووس حسن لی، دکتر فریده پورگیو، دکتر سعید حسام‌پور و دیگرانی که رشته‌ی درسی ادبیات کودک و هم چنین مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز را بنیان گذاشته‌اند، در برگزاری سمینارهای متعدد همکاری‌هایی کرده‌ام. مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز، هم‌چنین مجوز نشریه‌ای علمی پژوهشی با عنوان مطالعات ادبیات کودک را دریافت کرد. تا امروز 15 شماره از نشریه منتشر شده است و من عضو هیئت تحریریه‌ و داوران این نشریه هستم. مرکز مطالعات طرح پژوهشی دانشنامه‌ی موضوعی ادبیات کودک را هم اجرا کرده که بنده ناظر طرح بوده‌ام و کار در چندین جلد آماده‌ی انتشار است. غیر از مجله‌ی دانشگاه شیراز برای 3 مجله‌ی علمی پژوهشی دیگر هم داوری کرده‌ام و از بنده پنج مقاله‌ی علمی پژوهشی در مجلات دانشگاهی منتشر شده است.

 

کتابخانه‌ی بین المللی نسل جوان مونیخ، برای تکمیل رساله‌ی دکترای بنده در دانشگاه تربیت مدرس، دوبار بورسی تحقیقاتی به من اعطا کرد. هم‌چنین نمایشگاه‌های کتاب بولونیا (ایتالیا)، فرانکفورت، لندن و شارجه را دیده‌ام.

در سال 1394 عضو هیئت علمی هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی ادبی جلال آل احمد بودم.
تا کنون سه بار برای بنده مراسم نکوداشت برگزار شده است. به خاطر بعضی از کتاب‌ها، نقدها و مقاله‌هایم بعضی جاها جایزه‌ها یا تقدیرنامه‌هایی به من داده‌اند، مثل دانشگاه تربیت مدرس، شورای کتاب کودک، کتابخانه‌ی ملی، موسسه‌ی خانه‌ی کتاب، سرای اهل قلم، مجله‌ی سروش نوجوان (در دوران قیصر امین‌پور و عموزاده و ملکی)، جشنواره‌ی مطبوعات کانون پرورش فکری، انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک، جشنواره‌ی ادبی فردا، سازمان فرهنگی شهرداری و سازمان حج و اوقاف.

وضعیت آثار مکتوب من به این شرح است:
آثار نظری:
تالیف 5 کتاب نظری (از این تعداد 2 اثر در دست انتشار)
ترجمه‌ی 2 کتاب نظری (از این تعداد 1 اثر در دست انتشار)
آثار داستانی:
تالیف 6 کتاب داستانی (از این تعداد 3 اثر در دست انتشار)
ترجمه‌ی 60 کتاب داستانی (از این تعداد 45 اثر در دست انتشار)
بازآفرینی و بازنویسی:
بازآفرینی و یا بازنویسی 6 کتاب داستانی (از این تعداد 1 کتاب در دست انتشار)
سفرنامه و خاطره:
تالیف 4 کتاب (از این تعداد 3 کتاب در دست انتشار)
مقاله‌ها، سرمقاله‌ها، مصاحبه‌ها و یادداشت‌های مطبوعاتی: بالغ بر 180 مورد
و تمام شد این انشا.

مهدی حجوانی
آخرین ویرایش: 20 مرداد 1398