نسیم دختر باد

گفت‌وگو با روزنامه هفت صبح به مناسبت انتشار کتاب سفرنامه «مونیخ به افق تهران»
۱ بهمن ۱۳۹۸
از مدرسه بیزار بودم!
۱ بهمن ۱۳۹۸
نمایش همه
نسیم دختر باد

نسیم دختر باد

خبر می‌رسد که نسیم رحمانی‌فر دختر دوستم جمشید توی هواپیما بوده، دلم می‌ریزد.

جمشید نیروی داوطلب و مخلص دوران جنگ بوده و  دردهای انقلاب و جنگ بر جسم و روحش به یادگار مانده است. حالا هم سال‌هاست که با بیماری سختی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند و نوبت به نوبت گرفتار شیمی درمانی و بیمارستان است.

او پاک‌دست است، دارایی‌‌ و جوانی‌اش را به مردم سرزمینش هدیه کرده و بعد از این همه سال، مستاجر است. حالا من باید به او زنگ بزنم و تسلیت بگویم؛ سخت‌ترین کار دنیا!

می‌ترسم. شرم دارم. انگار این من بوده‌ام که باعث سرنگونی هواپیما شده‌ام. بعد به خودم می‌گویم شاید هم واقعا تو و نسل تو در حق نسیم و نسیم‌ها کوتاهی کرده‌اید.

سرانجام وقتی بچه‌ها می‌گویند که جمشید توی خانه‌اش نشسته و همه به دیدارش می‌روند، جرئت می‌کنم و با همسرم به خانه‌ی جمشید می‌رویم.

توی راه نمی‌دانم از کجا به یاد کتابی کودکانه می‌افتم به نام «نسیم دختر باد». سال‌ها پیش این کتاب را در انتشارات قدیانی منتشر کردیم. از آن کتاب فقط اسمش در ذهنم مانده.

توی نت سرچ می‌کنم و این اطلاعات بالا می‌آید: کتاب مجموعه شعر «نسیم دختر باد» با شعرهای افشین علا. شعری که من دنبالش می‌گردم این است:

از آسمان رسیده

نسیم دختر باد

خدا چه هدیه‌هایی

برای ما فرستاد

هزار دانه یاقوت

هزار غنچه‌ی ناز

هزار باغ خورشید

هزار چشمه آواز

جلوی درِ خانه، در هیاهوی پلاکاردها و بنرها، وحید تابش را می‌بینم. وحید می‌گوید:

«دختر من و جمشید در دوران مدرسه هم‌کلاسی بودند.» از پله‌های آپارتمان بالا می‌رویم و وارد خانه می‌شویم. چون سروکارم با هنر است، اولین تصویری که از خانه در نگاهم می‌نشیند تابلوهای زیبای نقاشی است که نسیم کشیده.

بعد تصویر سیاه‌پوشانِ مات و عزاداران درهم‌شکسته به چشمم می‌آید. مادر نسیم در گوشه‌ای، میان حلقه‌ی بازوان چند بانوی داغدار نشسته و بهت زده و بی‌قرار است. او را با آرام‌بخش و سرم نگه داشته‌اند.

امین، برادر نسیم هم مبهوت مانده و گویی حاضر نیست اشک بریزد. ما با جمشید گریه می‌کنیم و او درد دلش آغاز می‌شود:

«من با بچه‌هایم رفیقم، و کاش نبودم. گاهی من و نسیم یک ساعت با هم قدم می‌زدیم و می‌رفتیم توی یک کافی شاپ می‌نشستیم  و حرف می‌زدیم. می‌گفتم بابا چرا تا نیمه‌شب چراغ اتاقت روشن است؟ چقدر درس می‌خوانی؟ و او‌ می‌گفت این طوری آرامش بیشتری دارم.

وقتی به عنوان دانشجویی نخبه، هم کارشناسی ارشد مکانیک و هم کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی را از دانشگاه پلی‌تکنیک گرفت، در مقطع دکترای همان دانشگاه پذیرفته شد. اما به این نقطه رسید که برای ادامه‌ی تحصیل به خارج برود.

می‌گفت اوضاع ایران مناسب نیست. استادش هم گفت که این دختر بهتر است در دانشگاهی خارج از ایران ادامه‌ی تحصیل بدهد.

با این همه نسیم به من گفت:

“بابا اگه یک کلمه بگی نرو نمی‌رم.”

من قبول کردم و مادرش هم با همه‌ی دلتنگی‌هایش تسلیم شد. از چند کشور از جمله آمریکا برایش پذیرش آمد، اما گفت آمریکا نمی‌روم چون ممکن است شماها نتوانید به آنجا سفر کنید و خودم هم برای آمدن محدودیت داشته باشم.

دانشگاه آلبرتا در کانادا را انتخاب کرد. یکی دو روز پیش از ماه مبارک امسال یعنی سال نود و هشت، به کانادا رفت و چند روز بعد از آنجا برایمان نوشت که الان نزدیک افطار است و به حسینیه‌ای در اینجا آمده‌ایم.

از اردیبهشت تا همین دی ماه که نسیم یک ماه به ایران آمد، مادرش تمام این هشت ماه را گریه می‌کرد و می‌گفت نمی‌توانم جای خالی نسیم را توی خانه ببینم. با اینکه هر روز با نسیم از طریق اسکایپ حرف می‌زدیم باز هم مادرش بی‌تاب بود.»

جمشید ادامه می‌دهد:

«یکی از استادهایش توی دانشگاه آلبرتا گفته که نسیم این توانایی را دارد که در کلاس دانشجویان ارشد تدریس کند. استاد دیگری به نسیم ماموریت داده بود که بعد از برگشت از ایران به جای او به دانشگاه مونترآل برود و کنفرانس بدهد.»

و با اندوه می‌گوید:

«من سال‌هاست با مقاومت، بیماری سختم را از رو برده‌ام. دکترم می‌گوید جمشید تو واقعا بچه‌پررویی! اما حالا دست‌هایم را بالا می‌گیرم و می‌گویم کم آورده‌ام. روز حادثه، خودم نسیم را به فرودگاه بردم. قبل از اینکه از هم جدا شویم، به من گفت:

“بابا یک چیزی توی دلم مانده که می‌خواهم به تو بگویم و آن اینکه تو با همه‌ی اعتقاداتی که داری، هیچ‌وقت چیزی را به من تحمیل نکردی.”

و من گفتم خوشحالم بابا که تو را توی رودربایستی نگذاشتم. خواستم خودت انتخاب کنی. بعد نسیم را تا پای گیت رساندم.

از گیت رد شد و بعد ارتباط ما با واتس‌آپ ادامه پیدا کرد. هواپیما تاخیر داشت.»

جمشید گوشی‌اش را روشن کرد و آخرین پیام‌های واتس‌آپی را که بین خودش و نسیم ردو بدل شده بود نشانم داد. من زیاد توی حریم خصوصی پدر و دختر ورود نکردم. فقط چند پیام آخر را خواندم. هواپیما حدود چهل و پنج دقیقه برای حرکت تاخیر داشته. بعد از رفع اشکال، نسیم نوشته بود:

«بابا انگار دیگه هواپیما در حال حرکت و پروازه.» آخرین جمله‌ی نسیم این بود که: «بابا دوستتون دارم.» و جمشید هم آخرین تصویر عاشقانه‌ را در پاسخ برایش فرستاده بود.

شب‌های دیگر هم یکی دوبار به جمشید و خانواده‌اش سر می‌زنم. از خودم می‌پرسم: آیا جمشید تاب می‌آورد؟ او را کنار می‌کشم و می‌گویم:

«اگر تو از پا بیفتی خانواده‌ات هم از پا می‌افتند.»

و او می‌گوید: «برای همین نیمه‌شب‌ها از خانه بیرون می‌زنم و گریه می‌کنم.»

شنبه بیست‌ و ‌یکم دی ماه همه‌چیز روی سرم آوار می‌شود چون می‌شنوم که هواپیما را موشک سپاه به اشتباه مورد هدف قرار داده!

جمشید می‌گوید از خانه بیرون زده‌ام و توی کوچه‌ها ول می‌گردم. از خانواده‌ام خجالت می‌کشم که برگردم به خانه.

دوشنبه بیست و سوم، با خبر می‌شویم که پیکر نسیم از طریق دی. ان. ای شناسایی شده و فردا سه‌شنبه تشییع می‌شود.

سه‌شنبه عجیب‌ترین تشییع جنازه‌‌ی عمرم را می‌بینم:

بی سروصدا و غریبانه!

آیا تشییع جنازه‌ی کسی که او را شهید خطاب کرده‌اند باید این‌قدر پنهانی سرهم شود؟

اعلام شده که امکان غسل جنازه نیست و در خود پزشکی قانونی تیمم شده است. ساعت یازده بروید سالن تطهیر تا نماز خوانده شود. می‌روم. غوغای جمعیت است، مثل همیشه. اما مردم برای رفتگان خودشان جمع شده‌اند و خبری از نسیم نیست.

محمد جودت و حاج امیر غنوی و احمد تاجفر را می‌بینم. فکر می‌کنیم بقیه هنوز نرسیده‌اند. توی خیالم این‌طور تصور می‌کنم که الان دوستان و بستگان می‌رسند و نسیم را تحویل می‌گیرند و تابوتش روی موج شانه‌ها حرکت می‌کند. بعد مردم غریبه می‌فهمند که او از قربانیان سقوط هواپیماست.

برای همین لحظاتی عزیز خود را رها می‌کنند و با نسیم همراه می‌شوند و موج باشکوهی به راه می‌افتد. اما این‌ها خیالات است. چند دقیقه بعد پسری جوان که من نمی‌شناسمش، از وسط جمعیت داد می‌زند: نسیم رحمانی‌فر؟ من خیالاتم را رها می‌کنم و می‌پرسم ها! کجاست؟

می‌گوید: «بروید قطعه‌ی هفتاد.»

و دیگر آن جوان را نمی‌بینم.

قطعه‌ی هفتاد از قدیمی‌ترین و فراموش‌شده‌ترین قطعه‌هاست و کنار متروی بهشت زهرا واقع شده.

زنگ می‌زنم به جمشید و او تایید می‌کند که جمعیت توی قطعه‌ی هفتاد منتظر آمدن نسیم ایستاده‌اند. می‌رویم آنجا. جمعیت زیاد است. یک ساعت طول می‌کشد تا تابوت را می‌آورند.

جمعیت دلش نمی‌آید این ‌گلِ پرپر را به سوی خاک پیش ببرد. می‌خواهند این آخرین وداع، طولانی‌تر شود. مادر نسیم را مثل جنازه، کشان‌کشان این طرف و آن‌طرف می‌برند. دانشجویان دختر دانشگاه پلی‌تکنیک و شاید جاهای دیگر، عکس زیبایی از نسیم را به سینه زده‌اند.

نماز را به خلاف عرف معمول در خیابان و کنار قطعه‌ی هفتاد پشت سر حاج امیر می‌خوانیم. سرانجام او را به خاک می‌سپارند.

همیشه گفته‌اند که خاک سرد است، یعنی بازماندگان وقتی عزیزشان را به خاک بسپارند کمی آرام‌ می‌شوند. آیا دل بازماندگان نسیم آرام می‌گیرد؟ نمی‌دانم.

در پایان مراسم، جمشید با قامتی که انگار خمیده‌تر شده، پای بلندگو می‌رود و چند کلمه با مردم حرف می‌زند. اول بابت حضور همه تشکر می‌کند. بعد می‌گوید:

«این موشک‌ فقط به هواپیما نخورد. به قلب صد و هفتاد و شش خانواده اصابت کرد.»

و اضافه می‌کند:

«ما نسیم را دوبار از دست دادیم. یک بار روز چهارشنبه که خبر سقوط هواپیما را دادند و بار دوم روز شنبه که خبر اصابت موشک را شنیدیم و البته بار دوم خیلی سخت‌تر و تلخ‌تر بود.»

و حرف آخرش این است که «از خون دخترم نمی‌گذرم.»

به تهران برمی‌گردیم و همه‌چیز تمام می‌شود. واقعا تمام می‌شود؟

حالا توی خیابان ایستاده‌ام و به کوه‌های شمال که پیش روی من برافراشته‌اند خیره شده‌ام. برف، کم‌و‌بیش بر شانه‌ی رشته‌کوه‌های البرز نشسته. آیا ما از کوه‌ها درس می‌گیریم؟ سرفه‌ام می‌گیرد. سرفه‌ها امانم را بریده‌اند.

آیا این آلودگی هوا و کثافتی که شهر را برداشته، سرانجام ما را به زانو درخواهد آورد؟ آیا در مصاف با آلودگی اخلاقی و تعفن دروغ و مرگ آزادی که زندگی ما را برداشته، زانو خواهیم زد؟ به این خوشم که همه‌ی آلودگی‌ها را وزش نسیم از میان می‌برد. کجایی نسیم مهربان؟ کجایی عمو؟

به پرچم‌های ایران و شاخه‌های درختان عریان خیره می‌شوم. هنوز با وزش نسیم برای ما دست تکان می‌دهند و ما را به زندگی می‌خوانند. کم‌کم دی ماه را پشت سر می‌گذاریم و روزهای زمستان می‌گذرند و بهار در راه است. اما نمی‌دانم که بهار بی‌نسیم، چه‌جور بهاری خواهد شد.

آیا بهار با ما قهر کرده؟ آیا نسیم از ما رنجیده؟ آیا شکوفه‌ها دیگر در این سرزمین نمی‌شکفند؟ رودخانه نیست؟ طراوت جنگل نیست؟ رنگین‌کمان نیست؟ شادی نیست؟ آیا ما داریم در خود فرو می‌رویم؟ در خود غرق می‌شویم؟ در خود می‌شکنیم؟ دوست ندارم این طور فکر کنم.

دوست دارم ما مردم مثل جمشید، بچه‌پررو باشیم و بیماری را از رو ببریم؛ و این بار بیماریِ جامعه‌ی خود را. نباید از پا بیفتیم.

کوه‌های باوقار البرز در گوشمان زمزمه می‌کنند که این‌طورها هم نیست که دنیا به آخر رسیده باشد.

ما نمی‌شکنیم. زندگی ادامه دارد. روزهای بهتری در راهند.

هنوز آسمان هست،

جنگل هست،

پرنده هست،

باران هست،

رنگین‌کمان هست و شادی هست. ب

هار در راه است و نسیم… نسیم هنوز می‌وزد… نسیم، دختر ِ باد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *